انجمن خردمند
انجمن خردمند
 تمامی انجمنها
 فلسفه و عرفان
 عمومی
 من و ذهن

توجه: برای ارسال پاسخ، می بایستی عضو شبکه باشید.
جهت عضویت اینجا کلیک کنید. عضویت رایگان است.

نام کاربری:
لغت عبور:
Remove Text Formatting

Cut
Copy
Paste
Redo
Undo
         اندازه صفحه:     
Reduce
Bigger
Bold
Italic
Underline
Right
Center
Left
Ordered List
Unordered List
Decrease Indent
Increase Indent
InsertEmail
InsertImage
Wrap [QUOTE] tags around selected text
Wrap [CODE] tags around selected text
متن:

[ تمامی شکلکها ]

زبان رسمی سایت فارسی می باشد. لطفا درصورتی که به کی بورد فارسی دسترسی ندارید، از کی بورد مجازی استفاده نمائید.


 
جهت آبونمان این موضوع، اینجا را کلیک کنید
    

مــــرور اصـــل نــامــه
منم ارسال بتاریخ  - ۱۳۸۵/۰۸/۱۲ : ۰۰:۲۲:۳۸

"من"و"ذهن"

دوست داشتن یا عاشق بودن، یک وضعیت می باشد.
نمی توان در یک وضعیت درونی بود ؛
و با دو ماهیت ، رفتار متفاوت و دوگانه ای داشت.
 
اگر عاشقی ، با خوب و بد ، عاشقانه رفتار می کنی.
 
من یک فیلتر و یک دیواره است ؛
که از روح به نفس و فردیت وصل شده است.
 
یعنی چون کانالی ، انرژی و توجه و حضور را ، از روح ، به سمت یک وضعیت ویژه و محدود ، منحرف و جاری می سازد.
در نتیجه این انرژی ، به سوی دیگری نمی رود.
نبود انرژی خاصی در جهتی دیگر ، وضعیتی متضاد به وجود می آورد.
آن گاه به نظر می آید ؛
که دو چیز ، دو نفر ، دو احساس و دو فکر وجود دارند.

جلب هشیاری به یک ماهیت و یک موضوع خاص ، احساسی از تکّه تکّه شدن به وجود می آورد ؛ 
و احساسی به نام زمان یا مکان ، و درکی از وجود من را ، شکل می دهد.
 
وقتی هشیاری ، از ماهیت یا ماهیت هایی ، برگرفته می شود ؛
و بر ماهیتی خاص ، متمرکز می گردد ؛
درک جزیی پدید می آید.
 
در این وضعیت ، روح کثرت را درک می کند ؛
و به نظرش می رسد ؛
که هر ذرّه ، دارای استقلال می باشد ؛
زيرا هشیاری روح ، حضور در کل را ، ترک کرده و حضور در جزء را ، تجربه می کند.

اساساً روح برای دقیق شدن در یک پدیده ، از درک جزیی استفاده می کند.
پذیرش محدوده و کنار آمدن با آن ، پذیرش مشاهده و بیان دقیق یک ماهیت می باشد.
 
قالب پذیری روح ، برای بیان دقیق خویشتن و شناختی واضح از خود بوده است.
برای داشتن تعریفی مشخص ، از بودن خویش ؛ 
و شکل گرفتن بر طبق آن ؛
درکی از جزء بودن ، پیدا کرده است.
 
این عمل ، عملی هدف دار نبوده است ؛
زیرا ذات ، ماهیتی بدون هدف می باشد.
 
وجود هدف ، از هر ماهیتی ، یک نیازمند می سازد ؛
و نیاز ، مخصوص بنده و مخلوق است.
 
درحالی که ، پذیرش محدوده و قالب ، در مقام خالق صورت گرفته است.
 
ذات به حکم آنچه هست ؛
عمل می کند.
و آنچه که هست ؛
تمایل به شناخت عمیق خویشتن دارد.
 
در نتیجه به وجود خویش ، آگاه می گردد ؛
و قالب پذیری ، نهایت ، دوگانگی و بیگانه شدن با خود را ، تجربه می کند.
آن گاه "تو" را درک می کند ؛
و سفر روح ، برای رسیدن به "ما" ، آغاز می شود .

 
۲ پـاســـــخ آخـــــر(جدیدترین پاسخها، درابتدا)
منم Posted - ۱۳۸۷/۰۹/۰۷ : ۱۷:۳۴:۱۶

 

البتّه جایگاهی وجود دارد ؛

که در آن ، نهایت و بی نهایت معنایی ندارد.

 

آن مطلق ، از حضور خود ، بی خبر است!

 

این بی خبری ، به او قدرت تام داده است.

زیرا وجود هر گونه خبری از خویشتن ، به قیمت دو گانگی و بی خبری واقعی می انجامد!

 

آن مطلق ، از مشاهدۀ خویش فارغ است.

درنتیجه ، در او ، مشاهده کننده و مشاهده شونده ، یکی هستند.

 

او کامل و یک پارچه می باشد.

 

خبر از حضور خویش ، خروج از "خود" را ، به همراه دارد.

و نتیجۀ آن ، از دست دادن کمال است.

 

دو نیمه شدن را ، به وجود می آورد ؛

و هر نیمه ، بدنبال دیگری می گردد.

 

آرامش از وجود ها ، سلب می شود ؛

هر چند که آن ها ، در طی جستجوی یک دیگر ، به کمالی وصف ناپذیر و بسیار برتر دست می یابند.

 

بدین ترتیب ، نیستی مطلق ، به هستی مطلق می انجامد ؛

و از حضور آن دو ، در کنار یکدیگر ، امکان هر خلقتی به وجود می آید.

 

آن ها جاودانگی و ابدیت را ، به وجود می آورند.

 

باسپاس

 

 

منم Posted - ۱۳۸۷/۰۹/۰۷ : ۱۷:۳۰:۵۸

 

در این وضعیت ، ذهن توسط عوامل مختلفی ، تکّه تکّه می شود.

درنتیجه این فرصت ، برای ذهن  پیدا می شود ؛

که این تکّه ها را ، به طریقی اختصاصی ، کنار یکدیگر بگذارد ؛

و هستی خویش را بیان کند.

 

طریقی که ذهن می شناسد ؛

طریق بودن روح است.

 

چیزی که ذات ، در خویش مشاهده کرده است.

 

در دنیای ذرّه و جزء ، این مشاهده قائل به زمان است ؛

و در طی زندگی فرد یا ماهیت ، خود را کامل خواهد کرد.


ما یک اصل و ریشه داریم.

یک خاصیت و یک شکل اوّلیه داریم.

اجزای اصلی همۀ ما ، یکی است.

 

آنچه ما را از یک دیگر ، متمایز می سازد ؛

آرایش اجزای ماست.

 

ما عناصری هستیم ؛

که تفاوتمان ، در آرایش اتم هایمان و اشتراک مان ، همان ماهیت اتمی ما می باشد.

 

چیزی در ما مشترک است ؛

که خود را ، "من" خطاب می کند ؛

و "من" یکی ست.

 

درنتیجه جایی هست ؛ 

ماهیتی هست ؛

که همۀ ما ، وقتی به آن دست می یابیم ؛ 

فاصلۀ "من" و" تو"  ، و " من" و"ما"  ،  برایمان برداشته می شود.

 

همه را ، خویش می بینیم.

خویشی ، که شکل و آرایشی جدید ، یافته است ؛

و حرف ما را ، با شکلی متفاوت بر زبان می راند.

 

همان گونه که در تمامی هنرها ، علوم ، اعمال ، عواطف و غیره ، همۀ ما یک چیز و یک حقیقت را ، امّا به اشکال بسیار متفاوت ، بیان می کنیم.
ما بیانی کثیر ، از حقیقتی واحد هستیم.

بین دو بی نهایت ، به نامهای نهایت و بی نهایت قرار گرفته ایم.

 

بی نهایت ، یک نوع نهایت ، و نهایت ، یک نوع بی نهایت می باشد!

 

زیرا بی نهایت ، به "یک" محدود می شود ؛

و "یک" مجبور است ؛

که بی نهایت را ، در خود جای دهد.

 

نقطۀ اشتراک هر دو ، در احساس "من" می باشد.

 

حضوری که ، خود را "من" می نامد ؛

و می تواند ؛

ناظر بر خویشتن باشد.

 

ما در حالت واحد و بی نهایت ، "من" هستیم ؛

و هم چنین ، در حالت کثیر و نهایت نیز ، "من" را ، بجا می آوریم.

 

با این تفاوت ، که در حالت اوّل ، تنها "من" وجود دارد ؛

ولی در حالت دوّم ، "من" به همراه "تو" وجود دارد!

 


انجمن خردمند © ثبت شده توسط رامین ظفرعزیزی برو بالای صفحه