"من"و"ذهن"
دوست داشتن یا عاشق بودن، یک وضعیت می باشد.
نمی توان در یک وضعیت درونی بود ؛
و با دو ماهیت ، رفتار متفاوت و دوگانه ای داشت.
اگر عاشقی ، با خوب و بد ، عاشقانه رفتار می کنی.
من یک فیلتر و یک دیواره است ؛
که از روح به نفس و فردیت وصل شده است.
یعنی چون کانالی ، انرژی و توجه و حضور را ، از روح ، به سمت یک وضعیت ویژه و محدود ، منحرف و جاری می سازد.
در نتیجه این انرژی ، به سوی دیگری نمی رود.
نبود انرژی خاصی در جهتی دیگر ، وضعیتی متضاد به وجود می آورد.
آن گاه به نظر می آید ؛
که دو چیز ، دو نفر ، دو احساس و دو فکر وجود دارند.
جلب هشیاری به یک ماهیت و یک موضوع خاص ، احساسی از تکّه تکّه شدن به وجود می آورد ؛
و احساسی به نام زمان یا مکان ، و درکی از وجود من را ، شکل می دهد.
وقتی هشیاری ، از ماهیت یا ماهیت هایی ، برگرفته می شود ؛
و بر ماهیتی خاص ، متمرکز می گردد ؛
درک جزیی پدید می آید.
در این وضعیت ، روح کثرت را درک می کند ؛
و به نظرش می رسد ؛
که هر ذرّه ، دارای استقلال می باشد ؛
زيرا هشیاری روح ، حضور در کل را ، ترک کرده و حضور در جزء را ، تجربه می کند.
اساساً روح برای دقیق شدن در یک پدیده ، از درک جزیی استفاده می کند.
پذیرش محدوده و کنار آمدن با آن ، پذیرش مشاهده و بیان دقیق یک ماهیت می باشد.
قالب پذیری روح ، برای بیان دقیق خویشتن و شناختی واضح از خود بوده است.
برای داشتن تعریفی مشخص ، از بودن خویش ؛
و شکل گرفتن بر طبق آن ؛
درکی از جزء بودن ، پیدا کرده است.
این عمل ، عملی هدف دار نبوده است ؛
زیرا ذات ، ماهیتی بدون هدف می باشد.
وجود هدف ، از هر ماهیتی ، یک نیازمند می سازد ؛
و نیاز ، مخصوص بنده و مخلوق است.
درحالی که ، پذیرش محدوده و قالب ، در مقام خالق صورت گرفته است.
ذات به حکم آنچه هست ؛
عمل می کند.
و آنچه که هست ؛
تمایل به شناخت عمیق خویشتن دارد.
در نتیجه به وجود خویش ، آگاه می گردد ؛
و قالب پذیری ، نهایت ، دوگانگی و بیگانه شدن با خود را ، تجربه می کند.
آن گاه "تو" را درک می کند ؛
و سفر روح ، برای رسیدن به "ما" ، آغاز می شود .